خواجوی کرمانی (غزلیات)/ترا که گفت که قصد دل شکستهی ما کن
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (ترا که گفت که قصد دل شکستهی ما کن) از خواجوی کرمانی |
' |
| ترا که گفت که قصد دل شکستهی ما کن | چو زلف سر زده ما را فرو گذار و رها کن | |
| نه عهد کردی و گفتی که با تو کینه نورزم | بترک کینه کن اکنون و عهد خویش وفا کن | |
| بهرطریقی که دانی مراد خاطر ما جوی | بهر صفت که تو دانی تدارک دل ما کن | |
| ز ما چو هیچ نیاید خلاف شرط محبت | مرو بخشم و ره صلح گیر و ترک جفا کن | |
| وگر چنانکه دلت می کشد به بادهی صافی | بگیر خرقهی صوفی و می بیار و صفا کن | |
| ز بهر خاطرم ای هدهد آن زمان که توانی | بعزم گلشن بلقیس روی سوی سبا کن | |
| چو ره بمنزل قربت نمیبرند گدایان | بچشم بنده نوازی نظر بحال گدا کن | |
| چه زخمها که ندارم ز تیغ هجر تو بر دل | بیا و زخم مرا مرهمی بساز و دواکن | |
| هر آن نماز که کردی بکنج صومعه خواجو | رضای دوست بدست آر ورنه جمله قضا کن |