خواجوی کرمانی (غزلیات)/بیا که هندوی گیسوی دلستان تو باشم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (بیا که هندوی گیسوی دلستان تو باشم) از خواجوی کرمانی |
' |
| بیا که هندوی گیسوی دلستان تو باشم | قتیل غمزهی خونخوار ناتوان تو باشم | |
| گرم قبول کنی بندهی کمین تو گردم | ورم به تیر زنی ناظر کمان تو باشم | |
| کنم بقاف هوای تو آشیانه چو عنقا | بدان امید که مرغی ز آشیان تو باشم | |
| دلم چو غنچه بخندد چو سر ز خاک برآرم | ببوی آنکه گیاهی ز بوستان تو باشم | |
| ز خوابگاه عدم چون بحشر باز نشستم | براستان که همان خاک آستان تو باشم | |
| اگر بب حیاتم هزار بار برآرند | هنوز سوخته آتش سنان تو باشم | |
| تو شمع جمعی و خواهم که پیش روی تو میرم | تو پادشاهی و آیم که پاسبان تو باشم | |
| مرا بهر زه در آئی مران که در شب رحلت | درای راه نوردان کاروان تو باشم | |
| چو از میان تو یک موی در کنار نبینم | چو موی گردم از آنرو که چون میان تو باشم | |
| اگر هزار شکایت بود ز دور زمانم | چگونه شکر نگویم که در زمان تو باشم | |
| غلام خویشتنم خوان بحکم آنکه چو خواجو | بخاک راه نیرزم اگر نه زان تو باشم |