خواجوی کرمانی (غزلیات)/بسی خون جگر دارد سر زلف تو در گردن
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (بسی خون جگر دارد سر زلف تو در گردن) از خواجوی کرمانی |
' |
| بسی خون جگر دارد سر زلف تو در گردن | ولی با او چه شاید کرد جز خون جگر خوردن | |
| قلم پوشیده میرانم که اسرارم نهان ماند | اگر چه آتش سوزان به نی نتوان نهان کردن | |
| مزن بلبل دم از نسرین که در خلوتگه رامین | چو ویس دلستان باشد نشاید نام گل بردن | |
| مگو از دنیی و عقبی اگر در راه عشق آئی | که مکروهست با اصنام رو در کعبه آوردن | |
| ورع یکسو نهد صوفی چو با مستان در آمیزد | بحکم آنکه ممکن نیست پیش آتش افسردن | |
| مراد از زندگانی چیست روی دلبران دیدن | حیات جاودانی چیست پیش دوستان بودن | |
| اگر لیلی طمع بودش که حسنش جاودان ماند | دل مجروح مجنون را نمیبایستش آزردن | |
| هواداران بسی هستند خورشید درخشانرا | ولیکن ذره را زیبد طریق مهر پروردن | |
| نگفتی بارها خواجو که سر در پایش اندازم | ادا کن گر سری داری که آن فرضیست برگردن |