خواجوی کرمانی (غزلیات)/برو ای خواجه و شه را بگدا باز گذار
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (برو ای خواجه و شه را بگدا باز گذار) از خواجوی کرمانی |
' |
| برو ای خواجه و شه را بگدا باز گذار | مهربانی کن و مه را بسها باز گذار | |
| تو که یک ذره نداری خبر از آتش مهر | ذره بی سر و پا را بهوا باز گذار | |
| چند چون مرغ کنی سوی گلستان پرواز | راه آمد شد بستان بصبا باز گذار | |
| من چو بی یار سر از پای نمیدانم باز | آن صنم را بمن بی سر و پا باز گذار | |
| ای مقیم در خلوتگه سلطان آخر | منزل خویشتن امشب بگدا باز گذار | |
| از گل و بلبل اگر برگ و نوا میطلبی | همچو نی درگذر از برگ و نوا باز گذار | |
| ز پی نافه چین گر بختا خواهی رفت | چین گیسوی بتان گیر و خطا باز گذار | |
| عاشقانرا بجز از درد نباشد درمان | دردی درد بدست آر و دوا باز گذار | |
| گرت از ابر گهربار حیا میباشد | خون ببار از مژهی چشم و حیا باز گذار | |
| هر که از مروه صفا میطلبد گو به صبوح | بادهی صاف طلب دار و صفا باز گذار | |
| چون دم از بحر زنم دیدهی خواجو گوید | که ازین پس سخن بحر بما باز گداز |