خواجوی کرمانی (غزلیات)/ای که بر دیدهی صاحبنظران میگذری
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (ای که بر دیدهی صاحبنظران میگذری) از خواجوی کرمانی |
' |
| ای که بر دیدهی صاحبنظران میگذری | پرده بردار که تا خلق ببینند پری | |
| میروی فارغ و خلقی نگران از پس و پیش | تا تو یک ره ز سر لطف در ایشان نگری | |
| همه شب منتظر موکب صبحم که مرا | بوی زلف تو دهد نکهت باد سحری | |
| بامدادان که صبا حله خضرا پوشد | نوعروسان چمن را بگه جلوهگری | |
| این طراوت که تو داری چو بگلزار آئی | گل رویت ببرد رونق گلبرگ طری | |
| در کمالیت حسنت نرسد درک عقول | هر چه در خاطرم آید تو از آن خوبتری | |
| وه که گر پرده براندازی و زین پرده زنی | پردهی راز معمای جهان را بدری | |
| ور بدین شکل و شمایل بدر آئی روزی | نه دل من که دل خلق جهانی ببری | |
| خون خواجوست بتاریخته بر خاک درت | تا بدانی که دگر باره بعزت گذری |