خواجوی کرمانی (غزلیات)/ای ساربان به قتل ضعیفان کمر مبند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (ای ساربان به قتل ضعیفان کمر مبند) از خواجوی کرمانی |
' |
| ای ساربان به قتل ضعیفان کمر مبند | بر گیر بارم از دل و بار سفر مبند | |
| در اشک ما نگه کن و از سیم در گذر | بر روی ما نظر فکن و نقش زر مبند | |
| ما را چو در سلاسل زلفت مقیدیم | پای دل شکسته بزنجیر درمبند | |
| فرهاد را مکش بجدایی و در غمش | هر دم خروش و غلغله در کوه و در مبند | |
| ای دل مگر بیاد نداری که گفتمت | چندین طمع برآن بت بیدادگر مبند | |
| ور آبروی بایدت ای چشم درفشان | بر یاد لعل او سر درج گهر مبند | |
| ای باغبان گرم ندهی ره بپای گل | گلزار را بروی من خسته در مبند | |
| چون سرو اگر چنانکه سرافرازیت هواست | چون نی بقصد بی سر و پایان کمر مبند | |
| چشمم که در هوای رخت بازگشته است | مرغ دل مرا مشکن بال و پر مبند | |
| بی جرم اگر چه از نظر افکندهئی مرا | بگشای پرده از رخ و راه نظر مبند | |
| خواجو چو نیست در شب هجران امید روز | با تیره شب بسر برو دل در سحر مبند |