خواجوی کرمانی (غزلیات)/ایکه زلف سیهت برگل روی آشفتست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (ایکه زلف سیهت برگل روی آشفتست) از خواجوی کرمانی |
' |
| ایکه زلف سیهت برگل روی آشفتست | زآتش روی تو آب گل سوری رفتست | |
| در دهانت سخنست ار چه بشیرین سخنی | لب شکر شکنت عذر دهانت گفتست | |
| همچو خورشید رخ اندر پس دیوار مپوش | زانکه کس چشمهی خورشید به گل ننهفتست | |
| دل گم گشته که بر خاک درت میجستم | گوئیا زلف تو دارد که بسی آشفتست | |
| چون توانم که ز کویت بملامت بروم | کاب چشم آمده و دامن من بگرفتست | |
| از سر زلف درازت نکنم کوته دست | که بهر تار سر زلف تو ماری خفتست | |
| احتیاجت به چمن نیست که بر سرو قدت | گل دمیدست و همه ساله بهار اشکفتست | |
| بسکه خواجو همه شب خاک سر کوی ترا | بدو چشم آب فشاندست و بمژگان رفتست | |
| گر کسی گفت که شعرش گهر ناسفتست | چه زند گوهر ناسفته که گوهر سفتست |