خواجوی کرمانی (غزلیات)/اهل دل را خبر از عالم جان آوردیم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (اهل دل را خبر از عالم جان آوردیم) از خواجوی کرمانی |
' |
| اهل دل را خبر از عالم جان آوردیم | تحفهی جان جهان جان و جهان آوردیم | |
| چون نمیشد ز در کعبه گشادی ما را | رخت خلوت بخرابات مغان آوردیم | |
| شمع جانرا ز قدح در لمعان افکندیم | مرغ دل را ز فرح در طیران آوردیم | |
| جم را از جگر سوخته دلخون کردیم | شمع را از شرر سینه بجان آوردیم | |
| ورق نسخهی رویت بگلستان بردیم | باز مرغان چمن را بفغان آوردیم | |
| شمهئی از رخ و بالای بلندت گفتیم | آب با روی گل و سرو روان آوردیم | |
| چون قلم پیش همه خلق سیه روی شدیم | بسکه وصف خط سبزت بزبان آوردیم | |
| هیچ زر در همیان نیست بدین سکه که ما | از رخ زرد بسوی همدان آوردیم | |
| پیش خواجو که نشانش ز عدم میدادند | از دهانت سر موئی بنشان آوردیم |