خواجوی کرمانی (غزلیات)/آورده ایم روی بسوی دیار خویش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (آورده ایم روی بسوی دیار خویش) از خواجوی کرمانی |
' |
| آورده ایم روی بسوی دیار خویش | باشد که بنگریم دگر روی یار خویش | |
| صوفی و زهد و مسجد و سجاده و نماز | ما و می مغانه و روی نگار خویش | |
| چون زلف لیلی از دو جهان کردم اختیار | مجنونم ار ز دست دهم اختیار خویش | |
| کردم گذار برسرکویش وزین سپس | تا خود چه بر سرم گذرد از گذار خویش | |
| چون هیچ برقرار نمیماند از چه روی | ماندست بیقراری من برقرار خویش | |
| زانرو که هر چه دیدهام از خویش دیدهام | هر دم کنم ز دیده سزا در کنار خویش | |
| در بندگی چو کار من خسته بندگیست | تا زندهام چگونه کنم ترک کار خویش | |
| چون ما شکار آهوی شیرافکن توئیم | گر میکشی بدور میفکن شکار خویش | |
| خواجو چو کردهئی سبق خون دل روان | از لوح کائنات فرو شو غبار خویش |