خواجوی کرمانی (غزلیات)/آن جوهر جانست که در گوهر کانست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (آن جوهر جانست که در گوهر کانست) از خواجوی کرمانی |
' |
| آن جوهر جانست که در گوهر کانست | یا می که درو خاصیت جوهر جانست | |
| یاقوت روان در لب یاقوتی جامست | یا چشم قدح چشمهی یاقوت روانست | |
| زین پس من و میخانه که در مذهب عشاق | خاک در خمخانه به از خانهی خانست | |
| در جام عقیقین فکن ای لعبت ساقی | لعلی که ازو خون جگر در دل کانست | |
| یک شربت از آن لعل مفرح بمن آور | کز فرط حرارت دل من در خفقانست | |
| ما غافل و آن عمر گرامی شده از دست | افسوس ز عمری که بغفلت گذرانست | |
| هر کش غم آن نادره دور زمان کشت | او را چه غم از حادثهی دور زمانست | |
| در روی تو بیرون ز نکوئی صفتی نیست | کانست که دلها همه سرگشتهی آنست | |
| خواجو سخن یار چه گوئی بر اغیار | خاموش که شمع آفت جانش ز زبانست |