خاقانی (قطعات)/دل درد زده است از غم زنهار نگه دارش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (قطعات) (دل درد زده است از غم زنهار نگه دارش) از خاقانی |
' |
| دل درد زده است از غم زنهار نگه دارش | کو میوهی دل باری بر بار نگه دارش | |
| گفتی که به درد دل صبر است طبیب اما | امروز طبیبت شد بیمار نگه دارش | |
| ای صبر توئی دانم پروانهی کار دل | دل شیفته پروانه است از نار نگه دارش | |
| ای دیده نه سیل خون فردات به کار آید | خون از رگ جان امشب مگذار، نگه دارش | |
| آن تازه گل ما را هنگام وداع آمد | زان پیش که بگذارد گلزار نگه دارش | |
| شب بیست و سیم رفته است از چارده ماه ما | شبهای وداع است این زنهار نگه دارش | |
| تا عمر دمی مانده است از یار بنگریزد | گر عمر شود گو شو، کو یار نگه دارش | |
| چون شیشه دلی دارم در پای جهان مفکن | نارنج به سنگستان مسپار نگه دارش | |
| خار است همه عالم و تو آبله بر چشمی | چون آبله دارد چشم از خار نگه دارش | |
| هان ای دل خاقانی بس خوش نفسی داری | از عمر همین مانده است آثار نگه دارش | |
| شروانت که مار آمد بیرنج رها کردی | تبریز که گنج آمد بیمار نگه دارش | |
| روز عمر آمد به پیشین ای دریغ | کار بر نامد به آئین ای دریغ | |
| سینه چون صبح پسین خواهم درید | کفتاب آمد به پیشین ای دریغ | |
| سخت نومیدم ز امید بهی | درد نومیدی من بین ای دریغ | |
| غصهی بیطالعی بین کز فلک | درد هست و نیست تسکین ای دریغ | |
| آب رویم رفت و زیر آب چشم | روی چون آب است پرچین ای دریغ | |
| چرخ را جمشید و افریدون نماند | کز من مسکین کشد کین ای دریغ | |
| آسمان نطع مرادم برفشاند | نه شهش ماند و نه فرزین ای دریغ | |
| صاعقه بربام عمر من گذشت | نه درش ماند و نه پرچین ای دریغ | |
| از دهان دین برآمد آه آه | چون فرو شد ناصر دین ای دریغ | |
| مرغزار جان طلب خاقانیا | کخور گیتی است سنگین ای دریغ | |
| تا به خط شط ارجیش درنگ است مرا | بحر ارجیش ز طبعم صدف افزود صدف | |
| بحر ارجیش فزود از قدم من آنسانک | برج برجیس ز یونس شرف افزود شرف | |
| صدت فی بغداد ظبیا قد الف | صدغه جیم و ذا قد الف | |
| سر بیندازم به دستار از پیش | غاشیهی سوداش دارم بر کتف | |
| هل عشقتم نار اصحال الهوی | طارق الدنیا و ذا لا یاتلف | |
| من شدم عاشق بر آن خورشید روی | کابروان دارد هلال منخسف | |
| لاتلومونی ولوموا نفسکم | انما المعشوق فینا مختلف | |
| کعبهی خاقانی اکنون روی است | کعبه را می زمزم و بت معتکف | |
| باز به میدان ما فوج بلا بسته صف | پای فلک در میان رسم امان بر طرف | |
| خرقه شکافان ذوق بیدف و نی در سماع | جبه فشانان شید تابع قانون دف | |
| جان قدیم اشتها مانده همان ناشتا | وین تن حادث غذا معدن آب و علف | |
| چیدم و دیدم تمام آبی و تابی نداشت | میوهی این چار باغ گوهر این نه صدف | |
| گفتیم ای خود فروش خود چه متاعی بگو | گر بخری شب چراغ گر بفروشی خزف | |
| بشنو و بوکن اگر گوشی و مغزیت هست | زمزمهی لو کشف لخلخهی من عرف | |
| رهرو خاقانیا دوری منزل مبین | رو که مدد میکند همت شاه نجف |