خاقانی (قطعات)/خوان خسرو فلک مثال و در او
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (قطعات) (خوان خسرو فلک مثال و در او) از خاقانی |
' |
| خوان خسرو فلک مثال و در او | افتابی است ده هلال بر او | |
| آفتابی که آفتابش پخت | که نهد بر سپهر خوان مگر او | |
| آفتابی چو غنچه سر بسته | که نماید چو غنچه لعل و زر او | |
| غنچه دارد زر تر اندر لعل | لعل دارد میان زر تر او | |
| افتابی که خاورش دهن است | دارد از باغ شاه باختر او | |
| گزلک شاه سعد ذابح دان | که به مریخ ماند از گهر او | |
| سر مریخ گوهرش زیبد | آورد ده هلال در نظر او | |
| هر هلالی کز او کنند جدا | خوش بخندد ناظرانش بر او | |
| سر مریخ کفتاب شکافت | نگذارد ز ده هلال اثر او | |
| ابرهی آفتاب اگر زرد است | چون شفق سرخ دارد آستر او | |
| مجمر زر نگر که میدارد | از برون عطر و از درون شرر او | |
| بهر خوان سکندر دوران | داشت از آب خضر آبخور او | |
| چون به حضرت رسید خاقانی | بر سر خوان رسید ما حضر او | |
| خاقانی از نشیمن آزادی آمده است | بندش کجا کند فلک و زرق و بند او | |
| نندیشد از فلک نخرد سنبلش به جو | بر کهکشان و خوشه بود ریشخند او | |
| زین مرغزار سبز نجوید حیات از آنک | قصاب حلق خلق بود گوسفند او | |
| خضر است و خان و خانه به عزلت کند بهدل | هم خضر خان ومشغلهی اوز کند او | |
| خاقانی از حریف گزیدن کران گزید | کان را که برگزید گزیدش گزند او | |
| هرچند کان سقط به دمش زنده گشته بود | چون دست یافت سوخت و را سقط زند او | |
| خورشید دیدهای که کند آب را بلند | سردی آب بین که شود چشمبند او | |
| حاسد که بیند این سخن همچو شیر و می | سرکه نماید آن، سخن لوزه کند او | |
| ای پور ز خاقانی اگر پند پذیری | زین پس نشود عالم خاک آبخور تو | |
| خاک است تو را دایه از آن ترس که روزی | خون تو خورد دایهی بیدادگر تو | |
| شیری که لبت خورد ز دایه چو شود خون | دایه خورد آن خون ز لب شیر خور تو | |
| ناچار شود چهرهی تو پی سپر خاک | گر چهرهی خاک است کنون پی سپر تو | |
| امروز غذای تو دهند از جگر خاک | فردا غذی خاک دهند از جگر تو | |
| به نسبت از تو پیمبر بنازد ای سید | که از بقا نسب ذات توست حاصل ازو | |
| عزیز ز تو کس نیست بر پیمبر از آنک | سلالهی گل اوئی و لالهی گل او | |
| زری که نقد جوانی است گم شد از کف عمر | در این سراچهی خاکی که دل خرابم ازو | |
| به آب دیده نبینی که خاک میشویم | بدان طمع که زر عمر باز یابم ازو | |
| خواجه بر استر رومی خر مصری میدید | گفتم از صد خر مصری است به آن دل دل تو | |
| تو به قیمت ز خر مصر نهای کم به یقین | نه ز بانگ خر مصری است کم آن غلغل تو | |
| آن خر مصر عبایی است و ز اطلس جل او | تو خر اطلسی و هست عبایی جل تو | |
| من که خاقانیم این مایه صفا یافتهام | که به دل در حق بدخواه شدم نیکی خواه | |
| چون شوم سوخته از خامی گفتار بدان | به نکوکار پناه آرم و او هست گواه | |
| که نگویم که مکافات بدیشان بد کن | لیک گویم که مرا از بدشان دار نگاه | |
| بر در خواجه از تظلم خلق | بشنو آن نالهی پراکنده | |
| خواجه از باد تکیهگه کرده | بالش از بالش پر آکنده | |
| هرچه امن و فراغت است و کفاف | یافت خاقانی از جهان هر سه | |
| گرچه هر سه ورای مملکت است | صحت آمد ورای آن هر سه |