خاقانی (قصاید)/شب روان در صبح صادق کعبهی جان دیدهاند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (قصاید) (شب روان در صبح صادق کعبهی جان دیدهاند) از خاقانی |
' |
| شب روان در صبح صادق کعبهی جان دیدهاند | صبح را چون محرمان کعبه عریان دیدهاند | |
| از لباس نفس عریان مانده چون ایمان و صبح | هم به صبح از کعبهی جان روی ایمان دیدهاند | |
| در شکر ریزند ز اشک خوش که گردون را به صبح | همچو پسته سبز و خون آلود و خندان دیدهاند | |
| وادی فکرت بریده محرم عشق آمده | موقف شوق ایستاده کعبهی جان دیدهاند | |
| روز و شب دیده دو گاو پیسه در قربانگهش | صبح را تیغ و شفق را خون قربان دیدهاند | |
| خواندهاند از لوح دل شرح مناسک بهر آنک | در دل از خط ید الله صد دبستان دیدهاند | |
| نام سلطان خوانده هم بر یاسج سلطان از آنک | دل علامت گاه یاسجهای سلطان دیدهاند | |
| از کجا برداشته اول ز بغداد طلب | در کجا در وادی تجرید امکان دیدهاند | |
| صبحدم رانده ز منزل تشنگان ناشتا | چاشتگه هم مقصد و هم چشمه هم خوان دیدهاند | |
| در طواف کعبهی جان ساکنان عرش را | چون حلی دلبران در رقص و افغان دیدهاند | |
| در حریم کعبهی جان محرمان الیاسوار | علم خضر و چشمهی ماهی بریان دیدهاند | |
| در سجود کعبهی جان ساکنان سدره را | همچو عقل عاشقان سرمست و حیران دیدهاند | |
| در طریق کعبهی جان چرخ زرین کاسه را | از پی دریوزه جای کاسه گردان دیدهاند | |
| کشتگان کز کعبهی جان باز جانور گشتهاند | ماهی خضرند گوئی کب حیوان دیدهاند | |
| کعبهی جان ز آن سوی نه شهر جوی و هفت ده | کاین دو جا را نفس امیر و طبع دهقان دیدهاند | |
| بر گذشته زین ده و زآن شهر و در اقلیم دل | کعبهی جان را به شهر عشق بینان دیدهاند | |
| خاکیان دانند راه کعبهی جان کوفتن | کاین ره دشوار مشتی خاکی آسان دیدهاند | |
| کعبهی سنگین مثال کعبهی جان کردهاند | خاصگان این را طفیل دیدن آن دیدهاند | |
| هر کبوتر کز حریم کعبهی جان آمده | زیر پرش نامهی توفیق پنهان دیدهاند | |
| عاشقان اول طواف کعبهی جان کردهاند | پس طواف کعبهی تن فرض فرمان دیدهاند |