خاقانی (قصاید)/راحت از راه دل چنان برخاست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (قصاید) (راحت از راه دل چنان برخاست) از خاقانی |
' |
| راحت از راه دل چنان برخاست | که دل اکنون ز بند جان برخاست | |
| نفسی در میان میانجی بود | آن میانجی هم از میان برخاست | |
| سایهای مانده بود هم گم شد | وز همه عالمم نشان برخاست | |
| چار دیوار خانه روزن شد | بام بنشست و آستان برخاست | |
| دل خاکی به دست خون افتاد | اشک خونین دیت ستان برخاست | |
| آب شور از مژه چکید و ببست | زیر پایم نمکستان برخاست | |
| بر دل من کمان کشید فلک | لرز تیرم ز استخوان برخاست | |
| آه من دوش تیر باران کرد | ابر خونبار از آسمان برخاست | |
| غصهای بر سر دلم بنشست | که بدین سر نخواهد آن برخاست | |
| آمد آن مرغ نامه آور دوست | صبحگاهی کز آشیان برخاست | |
| دید کز جای برنخاستمش | طیره بنشست و دل گران برخاست | |
| اژدها بود خفته بر پایم | نتوانستم آن زمان برخاست | |
| پای من زیر کوه آهن بود | کوه بر پای چون توان برخاست | |
| پای خاقانی ار گشادستی | داندی از سر جهان برخاست | |
| مار ضحاک ماند بر پایم | وز مژه گنج شایگان برخاست | |
| سوزش من چو ماهی از تابه | زین دو مار نهنگ سان برخاست | |
| چون تنورم به گاه آه زدن | کاتشین مارم از دهان برخاست | |
| در سیه خانه دل کبودی من | از سپیدی پاسبان برخاست | |
| سگ دیوانه پاسبانم شد | خوابم از چشم سیل ران برخاست | |
| سگ گزیده ز آب ترسد از آن | ترسم از آب دیدگان برخاست | |
| در تموزم ببندد آب سرشک | کز دمم باد مهرگان برخاست | |
| همه شب سرخ روی چون شفقم | کز سرشک آب ناردان برخاست | |
| ساقم آهن بخورد و از کعبم | سیل خونین به ناودان برخاست | |
| بل که آهن ز آه من بگداخت | ز آهن آواز الامان برخاست | |
| تا چو بازم در آهنین خلخال | چو جلاجل ز من فغان برخاست | |
| تن چو تار قز و بریشم وار | ناله زین تار ناتوان برخاست | |
| رنگ رویم فتاد بر دیوار | نام کهگل به زعفران برخاست | |
| خون دل زد به چرخ چندان موج | که گل از راه کهکشان برخاست | |
| بلبلم در مضیق خارستان | که امیدم ز گلستان برخاست | |
| چند نالم که بلبل انصاف | زین مغیلان باستان برخاست | |
| جگر از بس که هم جگر خورد است | معده را ذوق آب و نان برخاست | |
| جان شد اینجا چه خاک بیزد تن | که دکاندار از دکان برخاست | |
| خاک شد هر چه خاک برد به دوش | کابخوردش ز خاکدان برخاست | |
| جامهی گازر آب سیل ببرد | شاید ار درزی ار دکان برخاست | |
| چرخ گوئی دکان قصابی است | کز سر تیغ خون فشان برخاست | |
| بره زان سو ترازوی زینسو | چرب و خشکی از این میان برخاست | |
| قسم هر ناکسی سبک فربه | قسم من لاغر و گران برخاست | |
| هر سقط گردنی است پهلوسای | زان ز دل طمع گرد ران برخاست | |
| گر برفت آبروی ترس برفت | گله مرد و غم شبان برخاست | |
| کاروان منقطع شد از در شهر | رصد از راه کاروان برخاست | |
| اشتر اندر وحل به برق بسوخت | باج اشتر ز ترکمان برخاست | |
| نیک عهدی گمان همی بردم | یار، بد عهد شد گمان برخاست | |
| دل خرد مرا غمان بزرگ | از بزرگان خرده دان برخاست | |
| خواری من ز کینه توزی بخت | از عزیزان مهربان برخاست | |
| ای برادر بلای یوسف نیز | از نفاق برادران برخاست | |
| قوت روزم غمی است سال آورد | که نخواهد به سالیان برخاست | |
| اینت کشتی شکاف طوفانی | که ازین سبز بادبان برخاست | |
| قضیالامر کفت طوفان | به بقای خدایگان برخاست | |
| نیست غم چون به خواستاری من | خسرو صاحب القران برخاست | |
| بعد کشتن قصاص خاقانی | از در شاه شهنشان برخاست |