خاقانی (غزلیات)/مرا گوئی چه سر داری، سر سودای او دارم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (غزلیات) (مرا گوئی چه سر داری، سر سودای او دارم) از خاقانی |
' |
| مرا گوئی چه سر داری، سر سودای او دارم | به خاک پای او کامید خاک پای او دارم | |
| ازو تا جان اگر فرقی کنم کافر دلی باشد | من آنگه جای او دانم که جان را جای او دارم | |
| گر او از لطف عام خود مرا مقبول خود دارد | نیندیشم که چون خاصان قبول رای او دارم | |
| اگر دل در غمش گم شد چه شاید کرد، گو گم شو | دل اینجا از سگان کیست تا پروای او دارم | |
| بن هر موی را گر باز پرسی تا چه سر دارد | ندا آید که تا سر دارم این سودای او دارم | |
| به جان او کزو جان را به درد اوست خرسندی | که جان داروی خویش از درد جان افزای او دارم | |
| شکارم کرد زلف او چو آتش سرخ رخ زانم | که در گردن کمند زلف دود آسای او دارم | |
| اگر صد جان خاقانی به بالایش برافشانم | خجل باشم که این خلعت نه بر بالای او دارم |