خاقانی (غزلیات)/مرا وصلت به جانی برنیاید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (غزلیات) (مرا وصلت به جانی برنیاید) از خاقانی |
' |
| مرا وصلت به جانی برنیاید | تو را صد جان به چشم اندر نیاید | |
| به دیداری قناعت کردم از دور | که تو ماهی و مه در برنیاید | |
| بدان شرطی فروشد دل به کویت | که تا جان برنیاید، برنیاید | |
| تو خود دانی که آن دل کو تو را خواست | برای خشک جانی برنیاید | |
| به میدان هوا در تاختم اسب | به اقبالت مگر در سر نیاید | |
| اگر روزم فرو شد در غم تو | فرو شو گو قیامت برنیاید | |
| بد آمد حال خاقانی ز عشقت | سپاسی دارد ار بدتر نیاید |