خاقانی (غزلیات)/شب من دام خورشید است گوئی زلف یار است این
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (غزلیات) (شب من دام خورشید است گوئی زلف یار است این) از خاقانی |
' |
| شب من دام خورشید است گوئی زلف یار است این | شب است این یا غلط کردم که عید روزگار است این | |
| اگر ناف بهشت از شب تهی ماند آن نمیدانم | مرا در ناف شب دانم بهشتی آشکار است این | |
| سرشک من به رقص افتاد بر نطع زر از شادی | چو جانم در سماع آمد که یارب وصل یار است این | |
| قرارم شد ز هفت اندام گوهر هفت ناکرده | ز هفتم پرده رخ بنمود گوئی نوبهار است این | |
| چو من در پایش افتادم چو خلخال زرش گفتا | که چون خلخال ما همزرد و هم نالان و زار است این | |
| بخستم نیم دینارش به گاز از بیخودی یعنی | که گر جم را نگین است آن نگینش را نگار است این | |
| ز بس از زخم دندانم برآمد آبلهش بر لب | رقیبش گفت پندارم لب تبخاله دار است این | |
| لبش زنهار میکرد از لبم گفتم معاذ الله | قصاص خون همی خواهم چه جای زینهار است این | |
| حلی چون آفتاب و حله چون صبح از برافکنده | گرفتم در برش گفتم که ماهم در کنار است این | |
| رقیب آمد که بیرونش کنم مژگان بر ابرو زد | که این مایه ندانی تو که ما را یار غار است این | |
| جهان را یادگاری نیست به ز اشعار خاقانی | به فر خسرو عادل نکوتر یادگار این |