خاقانی (غزلیات)/زین نیم جان که دارم جانان چه خواست گوئی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (غزلیات) (زین نیم جان که دارم جانان چه خواست گوئی) از خاقانی |
' |
| زین نیم جان که دارم جانان چه خواست گوئی | کرد آنچه خواست با دل از جان چه خواست گوئی | |
| چشم کمانکش او ترکی است یاسج افکن | چون صبر کرد غارت ز ایمان چه خواست گوئی | |
| در وعده خورد خونم پس داد وعدهی کژ | زان خون که نیست چندین، چندان چه خواست گوئی | |
| چون بلبلم بر آتش نعره زنان و سوزان | کز زیره آب دادن جانان چه خواست گوئی | |
| هجرانش آتش غم در کشت عمر من زد | زین کشت زرد عمرم هجران چه خواست گوئی | |
| گفتم رسم به وصلت مژگان بر ابروان زد | زین بر زدن به ابرو مژگان چه خواست گوئی | |
| من سر نهم به پایش او روی تابد از من | من پشت دست خایم کو زان چه خواست گوئی | |
| طوفان آب و آتش بر باد داد خاکم | زین هست و نیست موئی طوفان چه خواست گوئی | |
| محرم نزاد دوران ور زاد کشت خیره | زین خیره کشتن آوخ دوران چه خواست گوئی | |
| زان همدمان یکدل یک نازنین نمانده است | این دور بیوفایان ز ایشان چه خواست گوئی | |
| خاقانیا دلت را ز افغان چه حاصل آید | چون دل نیافت دارو ز افغان چه خواست گوئی | |
| شروان ز باغ سلوت بس دور کرد ما را | زین دور کردن ما شروان چه خواست گوئی |