خاقانی (غزلیات)/روز عمرم در شب افتاده است باز
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (غزلیات) (روز عمرم در شب افتاده است باز) از خاقانی |
' |
| روز عمرم در شب افتاده است باز | وز شبم روز عنا زاده است باز | |
| گویی اندر دامن آمد پای دل | کز پی آن در سر افتاده است باز | |
| چون نشینم کژ که خورشید امید | راست بالای سر استاده است باز | |
| قسم هرکس جرعه بود از جام غم | قسم من تا خط بغداد است باز | |
| همچو آب از آتش و آتش ز باد | دل به جوش و تن به فریاد است باز | |
| شایدم کالماس بارد چشم از آنک | بند بر من کوه پولاد است باز | |
| شد زبانم موی و شد مویم زبان | از تظلم کاین چه بیداد است باز | |
| سینهی من کسمان در خون اوست | از خرابی محنت آباد است باز | |
| از مژه در آتشین آبم که دل | تف این غمها برون داده است باز | |
| رخت جان بربند خاقانی ازآنک | دل در غمخانه بگشاده است باز |