خاقانی (غزلیات)/دل بشد از دست دوست را به چه جویم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (غزلیات) (دل بشد از دست دوست را به چه جویم) از خاقانی |
' |
| دل بشد از دست دوست را به چه جویم | نطق فروبست، حال دل به چه گویم | |
| نیست کسم غمگسار، خوش به که باشم | هست غمم بیکنار لهو چه جویم | |
| چون به در اختیار نیست مرا بار | گرد سرا پردهی مراد چه پویم | |
| زخم بلا را چو کعبتین همه چشمم | زنگ عنا را چو آینه همه رویم | |
| از در من عافیت چگونه درآید | چون نشود پای محنت از سر کویم | |
| بس که شدم کوفته در آتش اندوه | گوئی مردم نیم که آهن و رویم | |
| تیره شد آبم ز بس درنگ در این خاک | کاش اجل سنگ بر زدی به سبویم | |
| بخت ز من دست شست شاید اگر من | نقش امید از رخ مراد بشویم | |
| چون دل خود را به غم سپارم ازین روی | دشمن خاقانیم مگر که نه اویم |