خاقانی (غزلیات)/دلم خاک تو شد گو باش من خون میخورم باری
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (غزلیات) (دلم خاک تو شد گو باش من خون میخورم باری) از خاقانی |
' |
| دلم خاک تو شد گو باش من خون میخورم باری | ز دست این دل خاکی به دست خون درم باری | |
| مرا مهره به کف ماند تو را داو روان حاصل | تو نو نو کعبتین میزن که من در ششدرم باری | |
| گر از من رخ نهان کردی سپاس حق کنون کردم | سپاس زندگانی نیست بیتو بر سرم باری | |
| مرا گر خال گندمگونت جوجو میکند گو کن | من آن جو سنگ خالت را به صد جان میخرم باری | |
| مپوش آن رخ ز من کخر ز من نگزیرد آن رخ را | که آن رخ آینه سیماست من خاکسترم باری | |
| مرا دردی است ناپرسان مپرس از من که سربسته | چه شبها زنده میدارم چه تبها میبرم باری | |
| چو آهی برکشم از دل مگو ای دوست دشمن خور | چه جای دشمن است ای دوست خود را میخورم باری | |
| دلم گر باز میندهی دل دیگر به وامم ده | که بر خاک عراق این بار بیدل نگذرم باری | |
| جهان گفتی سفالی دان که خاقانی است ریحانش | جهان را گرچه ریحانم تو را خاک درم باری | |
| به لشکرگاه دارم روی وبر سلطان فشانم جان | گر آن دریاست وین خورشید من نیلوفرم باری |