خاقانی (غزلیات)/خود لطف بود چندان ای جان که تو داری
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (غزلیات) (خود لطف بود چندان ای جان که تو داری) از خاقانی |
' |
| خود لطف بود چندان ای جان که تو داری | دارند بتان لطف نه چندان که تو داری | |
| بر مرکب خوبی فکنی طوق ز غبغب | دستارچه زان زلف پریشان که تو داری | |
| بالله که عجب نیست گر از تابش غبغب | زرین شود آن گوی گریبان که تو داری | |
| بر شکرت از پر مگس پرده چه سازی | ای من مگس آن شکرستان که تو داری | |
| گفتی که برو گر مگسی برننشینی | هم مورچهام بر سر آن خوان که تو داری | |
| مژگانت مرا کشت که یک موی نیازرد | وین نیست عجب زان سر مژگان که تو داری | |
| بگشای به دندان گره از رشتهی جانم | تا درد چنم زان سر دندان که تو داری | |
| گفتی که چه سر داری در عشق نگوئی | دارم سر پای تو به آن جان که تو داری | |
| بردی دل خاقانی از آن سان که تو دانی | میدار به زنهارش از آن سان که تو داری |