خاقانی (غزلیات)/تو را نازی است اندر سر که عالم بر نمیتابد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (غزلیات) (تو را نازی است اندر سر که عالم بر نمیتابد) از خاقانی |
' |
| تو را نازی است اندر سر که عالم بر نمیتابد | مرا دردی است اندر دل که مرهم بر نمیتابد | |
| سگ کوی تو را هر روز صد جان تحفه میسازم | که دندان مزد چون اوئی ازین کم برنمیتابد | |
| مرا کی روی آن باشد که در کوی تو ره یابم | که از تنگی که هست آن ره نفس هم برنمیتابد | |
| مرا با عشق تو در دل هوای جان نمیگنجد | مگر یک رخش در میدان دو رستم برنمیتابد | |
| مرا کشتی به تیر غمزه وانگه طره ببریدی | مکن، طره مبر کاین قدر ماتم برنمیتابد | |
| که باشد جان خاقانی که دارد تاب درد تو | که بردابرد حسن تو دو عالم برنمیتابد |