خاقانی (غزلیات)/به میدان وفا یارم چنان آمد که من خواهم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (غزلیات) (به میدان وفا یارم چنان آمد که من خواهم) از خاقانی |
' |
| به میدان وفا یارم چنان آمد که من خواهم | ز دیوان هواکارم چنان آمد که من خواهم | |
| ز دفتر فال امیدم چنان آمد که من جستم | ز قرعه نقش پندارم چنان آمد که من خواهم | |
| مرا یاران سپاس ایزد کنند امروز کز طالع | به نام ایزد دل و یارم چنان آمد که من خواهم | |
| چه نقش است این که طالع بست تا بر جامهی عمرم | طرازی کار زو دارم چنان آمد که من خواهم | |
| چه دام است این که بخت افکند کان آهوی شیر افکن | به یکدم صید گفتارم چنان آمد که من خواهم | |
| مرا بر کعبتین دل سه شش نقش آمد از وصلش | زهی نقشی که این بارم چنان آمد که من خواهم | |
| دلا سر بر زمین دار و کله بر آسمان افشان | که آن ماه کله دارم چنان آمد که من خواهم | |
| به باران مژه در ابر میجستم وصالش را | کنون ناجسته دربارم چنان آمد که من خواهم | |
| چه عذر آرم که بگشایم زبان بسته چون بلبل | که آن گلبرگ بیخارم چنان آمد که من خواهم | |
| از آن روی جهان دارد که چون عیسی است جان پرور | دوای جان بیمارم چنان آمد که من خواهم | |
| صبوحی ساز خاقانی و کار آب کن یعنی | که آب کار بازارم چنان آمد که من خواهم |