خاقانی (ترکیبات)/دلا از جان چه برخیزد؟ یکی جویای جانان شو
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (ترکیبات) (دلا از جان چه برخیزد؟ یکی جویای جانان شو) از خاقانی |
' |
| دلا از جان چه برخیزد؟ یکی جویای جانان شو | بلای عشق را گر دوست داری دشمن جان شو | |
| خرد را از سر غیرت قفای خاک پاشان زن | هوا را از بن دندان حریف آب دندان شو | |
| تو را هم کفر و هم ایمان حجاب است ار تو عیاری | نخست از کفر بیرون آی و پس در خون ایمان شو | |
| اگر با خاک پاشانت سواری آرزو باشد | تو از دیوان دیوان خیز و زی قصر سلیمان شو | |
| اگر در پیش کاخ او سواریت آرزو آید | چو طفلان خوابگه بگذار و زی میدان مردان شو | |
| گر او شب رنگ در تازد تو خود را خاک میدان کن | ور او چوگان به کف گیرد تو همچون گوی غلطان شو | |
| تو را یک زخم پیکانش ز بند خود برون آرد | به صد فرسنگ استقبال آ، یک زخم پیکان شو | |
| چو در جایی همه او باش و چون از جای بگذشتی | چه داری آرزو آن کن، چه بینی خوبتر آن شو | |
| تو آن مشنو که مرغ شوم خواهد جای ویران را | گرت گنج دل آباد است سوی گنج ویران شو | |
| تو بیرون از حرم زانی که خاقانی است بند تو | ز خاقانی برون آی و ندیم خاص خاقان شو | |
| وگر خواهی کز این منزل امان آن سرا یابی | امانت دار یزدان را نیابت دار حسان شو | |
| رسول کائنات احمد، شفیع خلق، ابوالقاسم | جمال جوهر آدم، کمال گوهر هاشم | |
| به راه عاشقی شرط است راه عقل نارفتن | چو درد عشق پیش آید به صد جان پیشوا رفتن | |
| به کوی عشق هم عشق است رهبر زآن که مردان را | به امر پادشا باید به صدر پادشا رفتن | |
| هوا را راه ده لیکن نه آن راهی که دل خواهد | که نزد عاشقان کفر است بر راه هوا رفتن | |
| به ترکستان اصلی شو برای مردم معنی | به چین صورتی تا کی پی مردم گیا رفتن | |
| دل اندر بند جان نتوان به وصل دوست پیوستن | بت اندر آستین نتوان به درگاه خدا رفتن | |
| طریق عاشقی چبود؟ به دست بیخودی خود را | به فتراک عدم بستن، به دنبال فنا رفتن | |
| گه از سوز جگر در سور سر دلبران بودن | گه از راه صفت برخوان اخوان الصفا رفتن | |
| جرس وار ار تو را دردی است، تا کی ناله کردن | نجیب آسا گرت باری است، تا کی راه نارفتن | |
| هنوز اندر بیابان باشی آن ساعت که جانت را | ازین کرخ فنا باید به بغداد بقا رفتن | |
| ز تو تا غایت مقصد چه یک روزه چه صد ساله | چو راهی در میان داری که میباید تو را رفتن | |
| اگر نه دشمن خویشی چه میباید همه خود را | درونسو شسته جان کندن برونسو ناروا رفتن | |
| در این منزل ز سربازی پناهی ساز خاقانی | که ره پر لشکر جادوست نتوان بیعصا رفتن | |
| به ترک نفسگوی از خاصهی عشقی که زشت آید | رفیق بولهب بودن، طریق مصطفی رفتن | |
| مدار عالم خلقت، مراد خلقت آدم | قوام مرکز سفلی، امام حضرت اعظم | |
| اگر پای طلب داری قدم در نه که راه اینک | شمار ره نمایان را قلم درکش که ماه اینک | |
| نخست از عاشقی خود را به راه بیخودی گم کن | که خود ز آنجا ندا آید که ای گم گشته راه اینک | |
| به سر بازی توان دیدن بساط بارگاه او | اگر داری سر این سر، در آن بارگاه اینک | |
| سری چبود؟ برو درباز آندر کوی وصل او | سری را صد سراست و هر سری را صد کلاه اینک | |
| تو را چون عشق او پذرفت دعوی بر دو عالم کن | که بر تحقیق آن دعوی قبول او گواه اینک | |
| چو دارالملک جانت را به مهر مهر او بینی | مترس از زحمت غوغا به میدان آی، شاه اینک | |
| تو در چاه تحیر مانده وز بهر خلاص تو | خیال او رسن در دست بر بالای چاه اینک | |
| برون تاز اسب همت را، کجا بیرون ازین گنبد | وگر چرب آخورش خواهی هم آب و هم گیاه اینک | |
| بیار آهی که چون از تنگنای لب رها گردد | تو را گویند بر کیوان نگر کایوان ماه اینک | |
| ز صف تفرقه برخیز و بر صف صفا بگذر | که از رندان شاه دل سپاه اندر سپاه اینک | |
| به غفلت گر ز خاقانی گناهی در وجود آمد | به استغفار آن خرده بزرگی عذر خواه اینک | |
| حریف خاص اوادنی محمد کز پی جاهش | سر آهنگان کونینند سرهنگان درگاهش | |
| شهنشاهی که درع شرع همبالای او آمد | قدر دستی که فرق عرش نطع پای او آمد | |
| ز درگاه قدم در تاخت تیغ و نطق همراهش | ازل دستور او گشت و ابد مولای او آمد | |
| ملایک باروار و در لوای عصمت او شد | خلایق با هزاهز در رکاب رای او آمد | |
| به دست لااله افکند شادروان الا الله | که توقیع رسول الله بر طغرای او آمد | |
| تبارک خطبهی او کرد و سبحان نوبت او زد | لعمرک تاج او شد، قاب قوسین جای او آمد | |
| کبوتر پردهی او داشت، سایه خیمهی او شد | زبان کشتهی پر زهر هم گویای او آمد | |
| قلم بیگانه بود از دست گوهر بار او لیکن | قدم پیمانهی نطق جهان پیمای او آمد | |
| شب خلوت که موجودات بر وی عرضه کرد ایزد | جهان چون ذرهای در دیدهی بینای او آمد | |
| مهیا کرد پنج ارکان ملت را به چار ارکان | که هر یک جدولی بوده است کز دریای او آمد | |
| کنون جز ناصر الدین کیست کز بهر نیابت را | ز بعد چار تن در چار بالشهای او آمد | |
| سراندازی که تا بود از برای گردن ملت | نظام عقد شرع از کلک گوهر زای او آمد | |
| امام شرع و سلطان طریقت ناصر الدین، آن | که تارایات او آمد نگون شد چتر بد دینان | |
| ابو اسحق ابراهیم کاندر جنب انعامش | به یک ذره نمیسنجد سپهر و هفت اجرامش | |
| بدان ژنده که او دارد طراز خلعت است آری | که نفس زندهی پخته است زیر ژندهی خامش | |
| به طفلی بت شکست از عقل در بتخانهی شهوت | برآمد اختر اقبال و دید و هم نشد رامش | |
| بلی در معجز و برهان براهیم این چنین باید | که نه صیدش کند اختر نه دامن گیرد اصنامش | |
| اگر دجال شکلی سنگ زد بر کعبهی جاهش | هماکنون ز آفت گردون بگردد نقش ایامش | |
| که بود آن کس که پیل آورد وقتی بر در کعبه | که مرغش سنگ باران کرد و دوزخ شد سرانجامش | |
| گرفتم کتش ناب است قدح حاسدان در وی | چو آتش نام او داند کجا سوزاند اندامش | |
| من اندر طالعش دیدم سعادتها و میدانم | که گر ادریس زنده استی همین گفتی در احکامش | |
| چه باک ار یک جهان خصم است آن کس را که گر خواهد | جهانی نو پدید آرد جهاندار از پی کامش | |
| دریغا گنجهی خرم که اکنون جای ماتم شد | که از فر چنین صدری فراق افتاد فرجامش | |
| اگر در جنبش آید باز خاک او عجب نبود | گر این کوه شریعت بود چندین گاه آرامش | |
| نباتش هر زمانی از زبان حال میگوید | کس کن ابر ما گم کرد، گم باد از جهان نامش | |
| زهی صدری که خصمت را گیا نفرین همی خواند | نگر تا آنکه جان دارد چه نفرین بر زبان راند | |
| مبارک حضرتا، ایام در ظل تو آساید | مقدس خاطرا، اسلام را رای تو پیراید | |
| روان صاحب الاعراف موقوف است تا محشر | میان دوزخ و فردوس که تا رایت چه فرماید | |
| کسی کز خیل اعدای تو شد، بر روزگار او | قضا خندان همی آید، قدر دندان همی خاید | |
| بفرساید ز سوز دولت تو سد اسکندر | چه باشد جان یاجوجی کز آن آتش نفرساید | |
| حسودان تو گرچه دیگها پختند، میدانم | که در وی نیست آن چیزی که زا شهر شما زاید | |
| حدیث و فعلشان بیحرف گویی صفر بر جانش | چو گفتم در دگر جایش دگر گفتن چه میباید | |
| عروسان سر کلک تو در پرده شدند از من | مرا هم هدیهای باید که هر یک روی بنماید | |
| من این تحفه طرازیدم به دندان مزدشان آری | عروس آخر چو هدیه دید دانم روی بگشاید | |
| چو یزدان وحی کرد از غیب سوی نحل، میشایست | اگر تو سوی خاقانی فرستی نامهای شاید | |
| اگر ذات تو یزدان وار فیض فضل میبارد | ضمیرم نیز نحل آسا شفای جان میافزاید | |
| به جان تو که گردون را ولیعهد است جاه تو | اگر درعهد تو چون من سخنگویی پدید آید | |
| سخن پیرایهی کهنه است و طبع من مطرا گر | مرا بنمای استادی کز این سان کهنه آراید |