حافظ (غزلیات)/گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | حافظ (غزلیات) (گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب) از حافظ |
' |
| گفتم: «ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب» | گفت: «در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب» | |
| گفتمش «مگذر زمانی» گفت «معذورم بدار | خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب؟» | |
| خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم | گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب | |
| ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست | خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب | |
| مینماید عکس می در رنگ روی مه وشت | همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب | |
| بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت | گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب | |
| گفتم «ای شام غریبان طره شبرنگ تو | در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب» | |
| گفت «حافظ! آشنایان در مقام حیرتند | دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب» |