حافظ (غزلیات)/چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | حافظ (غزلیات) (چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست) از حافظ |
' |
| چو بشنوی سخنِ اهلِ دل، مگو که خطاست! | سخن شناس نِئی؛ جانِ من، خطا اینجاست | |
| سرم به دنیی و عُقبیٰ فرو نمیآید | تبارک الله از این فتنهها که در سر ماست | |
| در اندرونِ منِ خستهدل ندانم کیست | که من خموشم و او در فَغان و در غوغاست | |
| دلم ز پرده برون شد، کجایی ای مطرب؟ | بنال، هان! که از این پرده کار ما به نواست | |
| مرا به کار جهان هرگز التفات نبود | رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست | |
| نخفتهام ز خیالی که میپزد دل من | خمار صدشبه دارم، شرابخانه کجاست؟ | |
| چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم | گَرَم به باده بشویید حق به دست شماست | |
| از آن به دیر مُغانم عزیز میدارند | که آتشی که نمیرد همیشه در دلِ ماست | |
| چه ساز بود که در پرده میزد آن مطرب؟ | که رفت عمر و هنوزم دِماغ پر زِ هواست | |
| ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند | فضای سینهی حافظ هنوز پر ز صَداست |