حافظ (غزلیات)/هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | حافظ (غزلیات) (هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود) از حافظ |
' |
| هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود | هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود | |
| از دماغ من سرگشته خیال دهنت | به جفای فلک و غصه دوران نرود | |
| در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند | تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود | |
| هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است | برود از دل من وز دل من آن نرود | |
| آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت | که اگر سر برود از دل و از جان نرود | |
| گر رود از پی خوبان دل من معذور است | درد دارد چه کند کز پی درمان نرود | |
| هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان | دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود |