حافظ (غزلیات)/صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | حافظ (غزلیات) (صوفی از پرتو می راز نهانی دانست) از حافظ |
' |
| صوفی از پرتو مِی راز نهانی دانست | گوهر هرکس از این لعل توانی دانست | |
| قدر مجموعهی گل، مرغ سحر داند و بس | که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست! | |
| عرضه کردم دو جهان بر دل کارافتاده | بجز از عشق تو باقی، همه فانی دانست | |
| آن شد اکنون که ز اَبنای عوامْ اندیشم | محتسب نیز در این عیشِ نهانی دانست | |
| دلبرْ آسایش ما مصلحت وقت ندید | ور نه از جانب ما، دلْ نگرانی دانست | |
| سنگ و گِل را کند از یمن نظر لعل و عقیق | هر که قدر نفس باد یَمانی دانست | |
| ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی | ترسم این نکته به تحقیقْ ندانی دانست! | |
| مِی بیاور که ننازد به گُلِ باغ جهان | هر که غارتگریِ بادِ خزانی دانست | |
| حافظ این گوهر منظوم که از طبع انگیخت | ز اثر تربیت آصف ثانی دانست |