حافظ (غزلیات)/شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | حافظ (غزلیات) (شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش) از حافظ |
' |
| شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش | که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش | |
| سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش | مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش | |
| بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن | به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش | |
| کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار | که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش | |
| بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم | به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش | |
| نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست | سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش | |
| کمان ابروی جانان نمیپیچد سر از حافظ | ولیکن خنده میآید بدین بازوی بی زورش |