حافظ (غزلیات)/ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | حافظ (غزلیات) (ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت) از حافظ |
' |
| ساقی بیا! که یار ز رخ پرده برگرفت | کار چراغ خلوتیان باز درگرفت | |
| آن شمعِ سرگرفته، دگر چهره برفروخت | وین پیر سالخورده، جوانی ز سر گرفت | |
| آن عشوه داد عشق، که مُفتی زِ ره برفت | وآن لطف کرد دوست، که دشمن حَذَر گرفت | |
| زنهار از آن عبارتِ شیرینِ دلفریب | گویی که پستهی تو سخن در شکر گرفت | |
| بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود | عیسیٰ دمی، خدا بفرستاد و برگرفت | |
| هر سروقد که بر مَه و خُور، جلوه میفروخت | چون تو درآمدی، پی کاری دگر گرفت | |
| زین قصه هفت گنبدِ افلاک پرصَداست | کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت | |
| حافظ تو این سخن ز که آموختی؟ که بخت | تَعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت |