حافظ (غزلیات)/ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | حافظ (غزلیات) (ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی) از حافظ |
' |
| ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی | من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی | |
| بوی یک رنگی از این نقش نمیآید خیز | دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی | |
| سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن | ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی | |
| دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر | از در عیش درآ و به ره عیب مپوی | |
| شکر آن را که دگربار رسیدی به بهار | بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی | |
| روی جانان طلبی آینه را قابل ساز | ور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی | |
| گوش بگشای که بلبل به فغان میگوید | خواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوی | |
| گفتی از حافظ ما بوی ریا میآید | آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی |