حافظ (غزلیات)/راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | حافظ (غزلیات) (راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد) از حافظ |
' |
| راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد | شعری بخوان که با او رطل گران توان زد | |
| بر آستان جانان گر سر توان نهادن | گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد | |
| قد خمیده ما سهلت نماید اما | بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد | |
| در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی | جام می مغانه هم با مغان توان زد | |
| درویش را نباشد برگ سرای سلطان | ماییم و کهنه دلقی کتش در آن توان زد | |
| اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند | عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد | |
| گر دولت وصالت خواهد دری گشودن | سرها بدین تخیل بر آستان توان زد | |
| عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است | چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد | |
| شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست | گر راه زن تو باشی صد کاروان توان زد | |
| حافظ به حق قرآن کز شید و زرق بازآی | باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد |