حافظ (غزلیات)/دست از طلب ندارم تا کام من برآید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | حافظ (غزلیات) (دست از طلب ندارم تا کام من برآید) از حافظ |
' |
| دست از طلب ندارم تا کام من برآید | یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید | |
| بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر | کز آتش درونم دود از کفن برآید | |
| بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران | بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید | |
| جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش | نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید | |
| از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم | خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید | |
| گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان | هر جا که نام حافظ در انجمن برآید |