حافظ (غزلیات)/در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | حافظ (غزلیات) (در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد) از حافظ |
' |
| در اَزَل پرتو حُسنت ز تجلّی دم زد | عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد | |
| جلوهای کرد رُخَت دید مَلِک عشق نداشت | عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد | |
| عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد | برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد | |
| مدعی خواست که آید به تماشاگه راز | دست غیب آمد و بر سینهٔ نامحرم زد | |
| دیگران، قرعهٔ قسمت همه بر عیش زدند | دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد | |
| جان عِلوی هوسِ چاهِ زَنَخدان تو داشت | دست در حلقهٔ آن زلف خَم اندر خَم زد | |
| حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت | که قلم بر سر اسباب دل خرم زد |