حافظ (غزلیات)/تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | حافظ (غزلیات) (تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی) از حافظ |
' |
| تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی | ور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی | |
| به خدایی که تویی بنده بگزیده او | که بر این چاکر دیرینه کسی نگزینی | |
| گر امانت به سلامت ببرم باکی نیست | بی دلی سهل بود گر نبود بیدینی | |
| ادب و شرم تو را خسرو مه رویان کرد | آفرین بر تو که شایسته صد چندینی | |
| عجب از لطف تو ای گل که نشستی با خار | ظاهرا مصلحت وقت در آن میبینی | |
| صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم | عاشقان را نبود چاره بجز مسکینی | |
| باد صبحی به هوایت ز گلستان برخاست | که تو خوشتر ز گل و تازهتر از نسرینی | |
| شیشه بازی سرشکم نگری از چپ و راست | گر بر این منظر بینش نفسی بنشینی | |
| سخنی بیغرض از بنده مخلص بشنو | ای که منظور بزرگان حقیقت بینی | |
| نازنینی چو تو پاکیزه دل و پاک نهاد | بهتر آن است که با مردم بد ننشینی | |
| سیل این اشک روان صبر و دل حافظ برد | بلغ الطاقه یا مقله عینی بینی | |
| تو بدین نازکی و سرکشی ای شمع چگل | لایق بندگی خواجه جلال الدینی |