حافظ (غزلیات)/بیا که قصر امل سخت سست بنیادست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | حافظ (غزلیات) (بیا که قصر امل سخت سست بنیادست) از حافظ |
' |
| بیا! که قصر اَمَل سخت سُست بنیادست | بیار باده! که بُنیاد عمر بر بادست | |
| غلام همت آنم که زیر چرخ کبود | ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست | |
| چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب | سروش عالم غیبم چه مژدهها دادست؟ | |
| که: «ای بلندنظر! شاهباز سِدره نشین، | نشیمن تو، نه این کنج محنت آبادست | |
| تو را ز کُنگرهی عرش میزنند صفیر | ندانمت که در این دامگه چه افتادست...» | |
| نصیحتی کنمت، یاد گیر و در عمل آر | که این حدیث ز پیر طریقتم یادست | |
| غم جهان مخور و پند من مبر از یاد | که این لطیفهی عشقم ز رهروی یادست | |
| رضا به داده بده، وز جبین گره بُگشای | که بر من و تو دَرِ اختیار نَگْشادست | |
| مجو درستیِ عهد از جهانِ سستِ نَهاد | که این عَجوزْ عروسِ هزاردامادست | |
| نشان عهد و وفا نیست در تَبَسُّم گل | بِنال بلبل بیدل، که جای فریادست! | |
| حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ؟ | قبولِ خاطر و لطفِ سخن، خدادادست! |