جامی (اورنگ چهارم سبحة الا برار)/ای درین دامگه وهم و خیال
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | جامی (اورنگ چهارم سبحة الا برار) (ای درین دامگه وهم و خیال) از جامی |
' |
| ای درین دامگه وهم و خیال | مانده در ربقهی عادت مه و سال | |
| حق که منشور سعات دادهست | در خلاف آمد عادت دادهست | |
| چند سر در ره عادت باشی؟ | تارک تاج سعادت باشی؟ | |
| کردهای عادت و خو، پردهی خویش | باز کن خوی ز خو کردهی خویش! | |
| لب و دندان و زبانت دادند | قوت نطق و بیانت دادند | |
| تا شوی بر نهج صدق و صواب | متکلم به اسالیب خطاب | |
| نه که بیهود سخن سنج شوی | خلق را مایهی صد رنج شوی | |
| ای خوش آن وقت که بیفکر و نظر | برزند خواستی از جان تو سر | |
| کوه اگر بر تو کشد تیغ به جنگ | با مرصع کمر از دم پلنگ، | |
| دست خود در کمر آری با کوه | در دلت ناید از او هیچ شکوه | |
| خون لعل از جگرش بگشایی | نقد کان از کمرش بربایی | |
| ور بگیرد ره تو دریایی | قلهی موج به گردون سایی | |
| جرم سیاره چو گوهر در وی | ماهی چرخ شناور در وی | |
| ز آن کنی همچو صبا زود گذار | نکنی لبتر از آن کشتیوار | |
| هر چه القصه شود بند رهت | روی برتابد از آن قبله گهات، | |
| یک به یک را ز میان برداری | قدم صدق به جان برداری | |
| پا نهی نرم به خلوتگه راز | چنگ وحدت ز نوای تو، بساز | |
| ور بود تا ارادت ز تو سست | سازش اندر قدم پیر، درست! | |
| باش پیش رخش آیینهی صاف! | برتراش از دل خود رنگ خلاف! | |
| شو سمندر چو فروزد آتش! | باش در آتش او خرم و خوش! |