جامی (اورنگ پنجم یوسف و زلیخا)/چو پا بر دامن صحرا نهادند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | جامی (اورنگ پنجم یوسف و زلیخا) (چو پا بر دامن صحرا نهادند) از جامی |
' |
| چو پا بر دامن صحرا نهادند | بر او دست جفاکاری گشادند | |
| ز دوش مرحمت، بارش فکندند | میان خاره و خارش فکندند | |
| بدینسان بود حالش تا سه فرسنگ | از او صلح و از آن سنگیندلان جنگ | |
| ازو نرمی وز ایشان سخترویی | ازو گرمی وز ایشان سردگویی | |
| ز ناگه بر لب چاهی رسیدند | ز رفتن، بر لب چاه آرمیدند | |
| چهی چون گور ظالم تنگ و تیره | ز تاریکیش چشم عقل خیره | |
| مدار نقطهی اندوه دورش | برون از طاقت اندیشه، غورش | |
| دگر بار از جفاشان داد برداشت | به نوعی ناله و فریاد برداشت | |
| ولی آن ساز تیز آهنگتر شد | دل چون سنگ ایشان سنگتر شد | |
| چه گویم کز جفا ایشان چه کردند | دلم ندهد که گویم آنچه کردند | |
| کشیدند از بدن پیراهن او | چو گل از غنچه، عریان شد تن او | |
| فروآویختند آنگه به چاهش | در آب انداختند از نیمهراهش | |
| برون از آب، در چه بود سنگی | نشیمن ساخت آن را بیدرنگی | |
| شد از نور رخش آن چاه روشن | چو شب روی زمین از ماه روشن | |
| شمیم گیسوان عطرسایش | عفونت را برون برد از هوایش | |
| ز فر طلعت او هر گزنده | سوی سوراخ دیگر شد خزنده | |
| به تعویذ اندرش پیراهنی بود | که جدش را ز آتش مامنی بود | |
| فرستادش به ابراهیم، رضوان | از آن رو شد بر او آتش گلستان | |
| رسید از سدره جبریل امین زود | ز بازوی وی آن تعویذ بگشود | |
| برون آورد از آنجا پیرهن را | بدان پوشید آن پاکیزه تن را | |
| از آن پس گفت: «ای مهجور غمناک! | پیامت میرساند ایزد پاک | |
| که روزی این خیانتپیشگان را | گروه ناصواباندیشگان را | |
| ز تو دلریشتر پیشت رسانم | فکنده پیشسر ، پیشت رسانم، | |
| ز جبریل این سخن یوسف چو بشنود | ز رنج و محنت اخوان برآسود | |
| به تسکین دادن جان حزینش | ندیم خاص شد روحالامیناش |