جامی (اورنگ دوم سلامان و ابسال)/کرد چون دانا حکیم نیکخواه
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| اورنگ اول | جامی (اورنگ دوم سلامان و ابسال) (کرد چون دانا حکیم نیکخواه) از جامی |
اورنگ سوم |
| کرد چون دانا حکیم نیکخواه | شهوت و زن را نکوهش پیش شاه | |
| ساخت تدبیری به دانش کاندر آن | ماند حیران فکرت دانشوران | |
| نطفه را بیشهوت از صلبش گشاد | د رمحلی جز رحم آرام داد | |
| بعد نه مه گشت پیدا ز آن محل | کودکی بیعیب و طفلی بی خلل | |
| غنچهای از گلبن شاهی دمید | نفحهای از ملک آگاهی وزید | |
| تاج شد از گوهر او سربلند | تخت گشت از بخت او فیروزمند | |
| صحن گیتی بی وی و چشم فلک | بود آن بیمردم، این بیمردمک | |
| زو به مردم صحن آن معمور شد | چشم این از مردمک پر نور شد | |
| چون ز هر عیباش سلامت یافتند | از سلامت نام او بشکافتند | |
| سالم از آفت، تن و اندام او | ز آسمان آمد سلامان نام او | |
| چون نبود از شیر مادر بهرهمند | دایهای کردند بهر او پسند | |
| دلبری در نیکویی ماه تمام | سال او از بیست کم، ابسال نام | |
| نازکاندامی که از سر تا به پای | جزو جزوش خوب بود و دلربای | |
| بود بر سر، فرق او خطی ز سیم | خرمنی از مشک را کرده دو نیم | |
| گیسویش بود از قفا آویخته | زو به هر مو صد بلا آویخته | |
| قامتش سروی ز باغ اعتدال | افسر شاهان به راهش پایمال | |
| بود روشن جبههاش آیینه رنگ | ابروی زنگاریاش بر وی چو زنگ | |
| چون زدوده زنگ ازو آیینهوار | شکل نونی مانده از وی بر کنار | |
| چشم او مستی که کرده نیمخواب | تکیه بر گل، زیر چتر مشک ناب | |
| گوشهای خوش نیوش از هر طرف | گوهر گفتار را سیمینصدف | |
| بر عذارش نیلگون خطی جمیل | رونق مصر جمالش همچو نیل | |
| ز آن خط او چه بهر چشم بد کشید | چشم نیکان را بلا بیحد کشید | |
| رشتهی دندان او در خوشاب | حقهی در خوشابش لعل ناب | |
| در دهان او ره اندیشه کم | گفت و گوی عقل فکرت پیشه کم | |
| از لب او جز شکر نگرفته کام | خود کدام است آن لب و ، شکر کدام؟ | |
| رشحی از چاه زنخدانش گشاد | وز زنخدانش معلق ایستاد | |
| زو هزاران لطفها آمد پدید | غبغباش کردند نام، ارباب دید | |
| همچو سیمینلعبت از سیماش تنی | چون صراحی، برکشیده گردنی | |
| بر تنش بستان چو آن صافی حباب | کهش نسیم انگیخته از روی آب | |
| زیر بستانش دلش رخشنده نور | در سپیدی عاج و، در نرمی سمور | |
| هر که دیدی آن میان کم ز مو | جز کناری زو نکردی آرزو | |
| مخزن لطف از دو دست او دو نیم | آستین از هر یکی همیان سیم | |
| آرزوی اهل دل در مشت او | قفل دلها را کلید، انگشت او | |
| خون ز دست او درون عاشقان | رنگ حنایش ز خون عاشقان | |
| هر سر انگشتش خضاب و ناخضاب | فندق تر بود یا عناب ناب | |
| ناخنانش بدرهای مختلف | بدرهای او ز حنا منخسف | |
| شکل او مشاطه چون آراسته | از سر هر یک هلالی کاسته | |
| چون سخن با ساق و پای او رسید | ز آن، زبان در کام میباید کشید | |
| زآنکه میترسم رسد جایی سخن | کن سخن آید گران بر طبع من | |
| بود آن سری ز نامحرم نهان | هیچ کس محرم نه آن را در جهان | |
| بل، که دزدی پی به آن آورده بود | هر چه آنجا بود، غارت کرده بود | |
| در، بر آن سیمینصدف بشکافته | گوهر کام خود آنجا یافته | |
| هر چه باشد دیگری را دست زد، | بهتر از چشم قبولش، دست رد | |
| شاه چون دایه گرفت ابسال را | تا سلامان همایون فال را | |
| آورد در دامن احسان خویش | پرورد از رشحهی پستان خویش | |
| روز تا شب جد او و جهد او | بود در بست و گشاد مهد او | |
| گه تنش را شستی از مشک و گلاب | گه گرفتی پیکرش در شهد ناب | |
| مهر آن مه بس که در جانش نشست | چشم مهر از هر که غیر از او ببست | |
| گر میسر گشتیاش بی هیچ شک | کردیاش جا در بصر چون مردمک | |
| بعد چندی چون ز شیرش باز کرد | نوع دیگر کار و بار آغاز کرد | |
| وقت خفتن راست کردی بسترش | سوختی چون شمع بالای سرش | |
| بامداد از خواب چون برخاستی | همچو زرین لعبتاش آراستی | |
| سرمه کردی نرگس شهلای او | چست بستی جامه بر بالای او | |
| کردی آنسان خدمتاش بیگاه و گه | تا شدش سال جوانی، چارده | |
| چارده بودش به خوبی ماه رو | سال او هم چارده، چون ماه او | |
| پایهی حسنش بسی بالا گرفت | در همه دلها هوایش جا گرفت | |
| شد یکی، صد حسن او و آن صد، هزار | صد هزاران دل ز عشقش بیقرار | |
| با قد چون نیزه، بود آن دلپسند | آفتابی، گشته یک نیزه بلند | |
| نیزهواری قد او چون سر کشید، | بر دل هر کس ازو زخمی رسید | |
| ز آن بلندی هر کجا افگند تاب، | سوخت جان عالمی ز آن آفتاب | |
| ملک خوبی را به رخها شاه بود | شوکت شاهی (به) او همراه بود | |
| گردن او سرفراز مهوشان | در کمندش گردن گردنکشان | |
| پاکبازان از پی دفع گزند | از دعا بر بازویش تعویذبند | |
| پنجهاش داده شکست سیم ناب | دست هر فولادباز و داده تاب | |
| گوش جان را کن به سوی من گرو! | شمهای از دیگر احوالش شنو! | |
| لطف طبعش در سخن مو میشکافت | لفظ نشنیده، به معنی میشتافت | |
| در لطایف، لعل او حاضر جواب | در دقایق فهم او صافی، چو آب | |
| چون گرفتی خامهی مشکین رقم | آفرین کردی بر او لوح و قلم | |
| جانش از هر حکمتی محفوظ بود | نکتههای حکمتاش محظوظ بود |