جامی (اورنگ دوم سلامان و ابسال)/چون سلامان شد حریف ابسال را
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| اورنگ اول | جامی (اورنگ دوم سلامان و ابسال) (چون سلامان شد حریف ابسال را) از جامی |
اورنگ سوم |
| چون سلامان شد حریف ابسال را | صرف وصلش کرد ماه و سال را، | |
| باز ماند از خدمت شاه و حکیم | هر دو را شد دل ز هجر او دو نیم | |
| چون ز حال او خبر جستند باز | محرمان کردندشان دانای راز | |
| بهر پرسش پیش خویشاش خواندند | با وی از هر جا حکایت راندند | |
| شد یقین کن قصه از وی راست بود | داستانی بیکم و بیکاست بود | |
| هر یک اندر کار وی رایی زدند | در خلاصش دستی و پایی زدند | |
| بر نصیحت یافت کار اول قرار | کز نصیحت نیست بهتر هیچ کار | |
| از نصیحت تازه گردد هر دلی | وز نصیحت حل شود هر مشکلی | |
| ناصحان پیغمبراناند از نخست | گشته کار عقل و دین ز ایشان درست |