جامی (اورنگ دوم سلامان و ابسال)/«دیدهی اقبال من روشن به توست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| اورنگ اول | جامی (اورنگ دوم سلامان و ابسال) («دیدهی اقبال من روشن به توست) از جامی |
اورنگ سوم |
| «دیدهی اقبال من روشن به توست | عرصهی آمال من گلشن به توست | |
| سالها چون غنچه دل خون کردهام | تا گلی چون تو، به دست آوردهام | |
| همچو گل از دست من دامن مکش! | خنجر خار جفا بر من مکش! | |
| در هوای توست تاجم فرقسای | وز برای توست تختم زیر پای | |
| رو به معشوقان نابخرد منه! | افسر دولت ز فرق خود منه! | |
| دست دل در شاهد رعنا مزن! | تخت شوکت را به پشت پا مزن! | |
| منصب تو چیست؟ چوگان باختن | رخش زیر ران به میدان تاختن | |
| نی گرفتن زلف چون چوگان به دست | پهلوی سیمینبران کردن نشست | |
| در صف مردان روی شمشیر زن، | وز تن گردان شوی گردنفکن، | |
| به که از گردان مردافکن جهی | پیش شمشیر زنی گردن نهی | |
| ترک این کردار کن! بهر خدای | ورنه خواهم زین غم افتادن ز پای | |
| سالها بهر تو ننشستم ز پا | شرم بادت کافکنی از پا مرا» | |
| چون سلامان آن نصیحت گوش کرد، | بحر طبع او ز گوهر جوش کرد | |
| گفت: «شاها! بندهی رای توام | خاک پای تختفرسای توام | |
| هر چه فرمودی به جان کردم قبول | لیکن از بیصبری خویشام ملول | |
| نیست از دست دل رنجور من | صبر بر فرمودهات مقدور من | |
| بارها با خویش اندیشیدهام | در خلاصی زین بلا پیچیدهام | |
| لیک چون یادم از آن ماه آمدهست، | جان من در ناله و آه آمدهست | |
| ور فتاده چشم من بر روی او | کردهام روی از دو عالم سوی او | |
| در تماشای رخ آن دلپسند | نه نصیحت مانده بر یادم نه پند!» | |
| چون شه از پند سلامان شد خموش | شد حکیم اندر نصیحت سخت کوش | |
| گفت: کای نوباوهی باغ کهن! | آخرین نقش بدیع کلک کن! | |
| قدر خود بشناس و مشمر سرسری | خویش را! کز هر چه گویم برتری | |
| آنکه دست قدرتش خاکت سرشت، | حرف حکمت بر دل پاکت سرشت | |
| پاک کن از نقش صورت سینه را! | روی در معنی کن این آیینه را! | |
| تا شود گنج معانی سینهات | غرق نور معرفت آیینهات | |
| چشم خویش از طلعت شاهد بپوش! | بیش ازین در صحبت شاهد مکوش! | |
| بر چنین آلودهای مفتون مشو! | وز حریم عافیت بیرون مشو! | |
| بودی از آغاز عالیمرتبه | برفراز چرخ بودت کوکبه | |
| شهوت نفسات به زیر انداخته | در حضیض خاک بندت ساخته | |
| چون سلامان از حکیم اینها شنید | بوی حکمت بر مشام او وزید | |
| گفت: «ای جان فلاطون از تو شاد | صد ارسطو زیر فرمان تو باد! | |
| من نهاده روی در راه توام! | کمترین شاگرد در گاه توام! | |
| هر چه گفتی عین حکمت یافتم | در قبول آن به جان بشتافتم | |
| لیک بر رای منیرت روشن است | کاختیار کار بیرون از من است!» |