جامی (اورنگ دوم سلامان و ابسال)/«ای پسر ملک جهان جاوید نیست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| اورنگ اول | جامی (اورنگ دوم سلامان و ابسال) («ای پسر ملک جهان جاوید نیست) از جامی |
اورنگ سوم |
| «ای پسر ملک جهان جاوید نیست | بالغان را غایت امید نیست | |
| پیشوا کن عقل دیناندوز را! | مزرع فردا شناس امروز را! | |
| هر عمل دارد به علمی احتیاج | کوشش از دانش همی گیرد رواج | |
| آنچه خود دانی، روش میکن بر آن! | وآنچه نی، میپرس از دانشوران! | |
| هر چه میگیری و بیرون میدهی، | بین که چون میگیری و چون میدهی! | |
| کیسهی مظلوم را خالی مکن! | پایهی ظالم به آن عالی مکن! | |
| آن فتد در فاقه و فقر شگرف | وین کند آن را به فسق و ظلم صرف | |
| عاقبت این شیوه گردد شیونت | خم شود از بار هر دو، گردنت | |
| جهد کن! تا هر خطا و هر خلل | گردد از عدلت به ضد خود بدل | |
| خود تو منصف شو چو نیکو بندگان | چیست اصل کار؟ گله یا شبان؟ | |
| باید اندر گله سرهنگان تو را | بهر ضبط گله یکرنگان تو را | |
| چون سگ گله ترا سر در کمند | لیک سگ بر گرگ، نی بر گوسفند | |
| بر رمه باشد بلایی بس بزرگ | چون سگ درنده باشد یار گرگ | |
| از وزیران نیست شاهان را گریز | لیک دانا و امین باید وزیر | |
| داند احوال ممالک را تمام | تا دهد بر صورت احسن نظام | |
| مهربانی با همه خلق خدای | مشفقی با حال مسکین و گدای | |
| لطف او مرهم نه هر سینهریش | قهر او کینه کش از هر ظلمکیش | |
| منبهی باید تو را هر سو بپای | راستبین و صدقورز و نیکرای | |
| تا رساند با تو پنهان از همه | داستان ظلم و احسان از همه | |
| قصه کوته، هر که ظلم آیین کند | وز پی دنیات ترک دین کند، | |
| نیست در گیتی ز وی نادانتری | کس نخورد از خصلت نادان، بری | |
| کار دین و دینی خود را تمام | جز به دانایان میفکن! والسلام! |