اوحدی مراغهای (قصاید)/چمن ز باد خزان زرد و زار خواهد ماند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (قصاید) (چمن ز باد خزان زرد و زار خواهد ماند) از اوحدی مراغهای |
' |
| چمن ز باد خزان زرد و زار خواهد ماند | درخت گل همه بیبرگ و بار خواهد ماند | |
| درین دو هفته نثاری نبینی اندر باغ | که آب و سبزه به زیر نثار خواهد ماند | |
| نه طبع طفل چمن مستقیم خواهد شد | نه دست شاهد گل در نگار خواهد ماند | |
| ازین قیاس تو در آدمی نگر، کو نیز | نه دیر و زود درین گیر و دار خواهد ماند | |
| ز هر چه نام وجودی برو کنند اطلاق | مکن قبول که جز کردگار خواهد ماند | |
| پسر به درد پدر دردمند خواهد شد | پدر به داغ پسر سوکوار خواهد ماند | |
| بدین صفت ز برای چه بایدت پرورد؟ | تن عزیز، که در خاک خوار خواهد ماند | |
| بکوش نیک وز کردار بد کناری گیر | که کردهای خودت در کنار خواهد ماند | |
| مکن حکایت آن زر شمار دنیا دوست | که در فضیحت روز شمار خواهد ماند | |
| اگر چه نیک بر آرد به شوخ چشمی نام | چو نامه باز کند شرمسار خواهد ماند | |
| چه نوبهار و خزان بر سر هم آید! لیک | نه آن خزان و نه این نوبهار خواهد ماند | |
| تو جز تواضع و جز طاعت اختیار مکن | به دستت ار دوسه روز اختیار خواهد ماند | |
| به رونق گل این باع دل منه، زنهار! | که گل سفر کند از باغ و خار خواهد ماند | |
| به بارنامهی دنیا مشو فریفته، کان | نه دولتیست که بس پایدار خواهد ماند | |
| چو زور داری، افتادگان مسکین را | بگیر دست، که دستت ز کار خواهد ماند | |
| چو اوحدی طلب نام کن درین گیتی | که نام نیک ز ما یادگار خواهد ماند |