اوحدی مراغهای (قصاید)/چرا پنهان شدی از من؟ تو با چندین هویدایی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (قصاید) (چرا پنهان شدی از من؟ تو با چندین هویدایی) از اوحدی مراغهای |
' |
| چرا پنهان شدی از من؟ تو با چندین هویدایی | کجا پنهان توانی شد؟ که همچون روز پیدایی | |
| تو خورشیدی و میخواهی که ناپیدا شوی از من | به مشتی گل کجا بتوان که خورشیدی بیندایی؟ | |
| گرم دور از تو یک ساعت گذر بر حلقهای افتد | مرا در حلقها جویی و همچون حلقه بربایی | |
| دمی نزدیک آن باشد که: گردم در تو ناپیدا | زمانی بیم آن باشد که: گردم بیتو سودایی | |
| تو چون شیری و ما چون آب، هر گاهی که با ما تو | درآمیزی، به یک ساعت ز ما برخیزد این مایی | |
| جهان را جمله زیبایی من از روی تو میبینم | ولی روی ترا مثلی نمیبینم به زیبایی | |
| ز بهر دیدن روی تو بینایی نگه دارم | چه میگویم؟ نه آن نوری که در گنجی به بینایی | |
| کسی از کنه اسرار تو آگاهی نمییابد | چه این دوران زیرین و چه نزدیکان بالایی | |
| به وصفت کند ازینم من که: میدانم نه آنی تو | که در تقریر ما گنجی و در تحریر ما آیی | |
| ز بهر طاعت تست این که گردون شد دوتا: آری | به فرمانت روا باشد دوتا گشتن که یکتایی | |
| برای عصمت خوبان خلوت خانهی رازت | میان تا روز میبندد شب تیره به لالایی | |
| کجا غایب شود غیبی ز علم دوربین تو؟ | که هم برغیب علامی و هم بر عیب دانایی | |
| چو دربندی دری بر خلق بگشایی در دیگر | فرو بستن ترا زیبد که در بندی و بگشایی | |
| ز پا افتدگانت را نگفتی: دست میگیرم؟ | ز پا افتادهام اینک چه میگویی؟ چه فرمایی؟ | |
| چو در باغ تو از لطفت همان امید میباشد | که ناهمواری ما را به لطف خود بپیرایی | |
| ز ما گر خدمتی شایستهی حضرت نمیآید | برآن در ثابتیم آخر، نه بیصبریم و هرجایی | |
| سبک برخاستم از هر چه فرمودی به جان، اکنون | به گوش امر بنشستیم تا دیگر چه فرمایی؟ | |
| ترا رحمت فراوانست و ما لرزان ز بیبرگی | ترا اندیشهی عفوست و ما ترسان ز رسوایی | |
| چه آب روی خواهد بود بر خاک درت ما را؟ | که بر دشت هوس کردیم چندین بادپیمایی | |
| کجا شایسته دانم شد نظر گاه الهی را؟ | که عمر خود تلف کردم به خودرویی و خودرایی | |
| بزرگان خرده میگیرند بر جرمی، که رفت از من | مسلمانان، چه میکردم؟ جوانی بود و برنایی | |
| چو قارون از گرانباری فرو رفتم به خاک، اما | چو عیسی گر دهی بارم سرم بر آسمان سایی | |
| چه کافر نعمتی از من تواند در وجود آمد؟ | که فیض خوان جود تست، اگر خونم بپالایی | |
| کریما، سر گران بر من مکن، گر کاهلی کردم | ز بهر آنکه در خدمت نمیدانم سبک پایی | |
| به تاریکی چو درماند روان اوحدی تنها | روان او را برون آور ز تاریکی و تنهایی | |
| به لطف خود فزون گردان، به جود خود زیارت کن | زبانش را سخنگویی، ضمیرش را سخنزایی |