اوحدی مراغهای (قصاید)/مباش بندهی آن کز غم تو آزادست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (قصاید) (مباش بندهی آن کز غم تو آزادست) از اوحدی مراغهای |
' |
| مباش بندهی آن کز غم تو آزادست | غمش مخور، که به غم خوردن تو دلشادست | |
| مریز آب دو چشم از برای او در خاک | که گر بر آتش سوزنده در شوی بادست | |
| کجا دل تو نگه دارد؟ آنکه از شوخی | هزار بار دل خود به دیگران دادست | |
| بخلوت ارچه نشیند بر تو، شاد مباش | که یارش اوست که بیرون خلوت استادست | |
| اگرچه پیش تو گردن نهد به شاگردی | مباش بیخبر از حیلتش، که استادست | |
| کجا به نالهی زار تو گوش دارد شب؟ | که تا سحر ز غم دیگری به فریادست | |
| ز نامها که فرستاده ای چه سود؟ کزو | بر آن خورد که برش جامها فرستادست | |
| گرت بسان قلم سر همینهد بر خط | به هوش باش، که خاطر هنوز ننهادست | |
| برافکن، ای پدر، از مهر آن برادر دل | نه خود ز مادر دوران همین پسر زادست | |
| ببسته زلف چو مارش میان به کشتن تو | تو در خیال که: گنجی به دستت افتادست | |
| مده به شاهد دنیا عنان دل، زنهار! | که این عجوزه عروس هزار دامادست | |
| اگر ز دوست همین قد و چهره میجویی | زمین پر از گل و نسرین و سرو و شمشادست | |
| ز روی خوب وفا جوی، کاهل معنی را | دل از تعلق این صوت و صورت آزادست | |
| جماعتی که بدادند داد زیبایی | اگر نه داد دلی میدهند بیدادست | |
| کسی که از غم شیرین لبان به کوه دوید | رها کنش، که هنوز از کمر نیفتادست | |
| حلاوت لب شیرین به خسروان بگذار | که رنج کوه بریدن نصیب فرهادست | |
| چه سود دارد اگر آهنین سپر سازیم؟ | چو آنکه خون دل ما بریخت پولادست | |
| نمودهای که: دگر عهد میکند با ما | مکن حکایت عهدش، که سست بنیادست | |
| نصیحتی که کنم یاد گیر و بعد از من | بگوی راست که: اینم ز اوحدی یادست |