اوحدی مراغهای (غزلیات)/گو: هر که در جهان به تماشا رویدو گشت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (گو: هر که در جهان به تماشا رویدو گشت) از اوحدی مراغهای |
' |
| گو: هر که در جهان به تماشا رویدو گشت | ما را بس این قدر که: به ما دوست بر گذشت | |
| تا او ز نقش چهرهی خود پرده بر گرفت | ما نقش دیگران ز ورق کردهایم گشت | |
| وقتی ز خلق راز دل خود نهفتمی | اکنون نمیتوان، که ز بام او فتاد تشت | |
| انصاف داد عقل که: در بوستان حسن | دست زمانه بهتر ازین شاخ گل نکشت | |
| با دوست هر کجا که نشینی تفرجست | خواهی میان گلشن و خواهی کنار دشت | |
| روزی شنیدمی به تکلف حدیث خلق | عشق آمد، آن حدیث به یک باره در نوشت | |
| آسان بود به سوی کسان رفتن، اوحدی | اندیشه کن که: گم نشوی وقت بازگشت |