اوحدی مراغهای (غزلیات)/گمان مبر که ز مهر تو دست وادارم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (گمان مبر که ز مهر تو دست وادارم) از اوحدی مراغهای |
' |
| گمان مبر که ز مهر تو دست وادارم | که گر چه خاک زمینم کنی، هوا دارم | |
| اگر جهان همه دشمن شوند باکی نیست | مرا ز غیر چه اندیشه؟ چون ترا دارم | |
| مرا که روز و شب اندیشهی تو باید کرد | نظر به مصلحت کار خود کجا دارم؟ | |
| به وصل روی تو ایمن کجا توانم بود؟ | که دشمنی چو فراق تو در قفا دارم | |
| دلم شکستی و مهرت وفا نکرد، که من | به خردهای چنان با تو ماجرا دارم | |
| ز آشنا دل مردم درست گردد و من | شکسته دل شدن از یار آشنا دارم | |
| قبول کن ز من، ای اوحدی و قصهی عقل | به من مگوی، که من درد بیدوا دارم |