اوحدی مراغهای (غزلیات)/گل در قرق عرق کند از شرم روی تو
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (گل در قرق عرق کند از شرم روی تو) از اوحدی مراغهای |
' |
| گل در قرق عرق کند از شرم روی تو | صافی به کوچها دود از جستجوی تو | |
| در شانه دید موی تو صافی و زان زمان | برسینه سنگ میزند از شوق موی تو | |
| بر پای سرو و بید نهد روی هر نفس | صافی ز حسرت و هوس قد و روی تو | |
| مشکین کند کنار و لبش هر به مدتی | آن باد مشک بیز که اید ز سوی تو | |
| صافی به جای آب روانها کند نثار | بر دست آنکه آب زند خاک کوی تو | |
| دستش به جان نمیرسد، ار نی به جای آب | میکرد جان خویشتن اندر گلوی تو | |
| روزی بنه به خوردن میپای در قرق | تا ما به سر کشیم چو صافی کدوی تو | |
| کی کردمی من از لب صافی حدیث؟ اگر | وقتی برو دهان ننهادی سبوی تو | |
| تو در مراغه فارغ و صوفی به نوبهار | در خاک و خون مراغهزنان ز آرزوی تو | |
| بر ما تو بسته در چو قرق سال و ماه و ما | سر در جهان نهاده چو صافی به بوی تو | |
| صافی ز سنگ تفرقه فریاد میکند | مانند اوحدی، که بنالد ز خوی تو |