اوحدی مراغهای (غزلیات)/گفتم: که: بیوصال تو ما را به سر شود
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (گفتم: که: بیوصال تو ما را به سر شود) از اوحدی مراغهای |
' |
| گفتم: که: بیوصال تو ما را به سر شود | گر صبر صبر ماست عجب دارم ار شود | |
| مهر تو بر صحیفهی جان نقش کردهایم | مشکل خیال روی تو از دل بدر شود | |
| گفتی که: مختصر بکنیم این سخن، ولی | گر بر لبم نهی لب خود، مختصر شود | |
| غیر از دو بوسه هر چه به بیمار خود دهی | گر آب زندگیست، که بیمارتر شود | |
| گر ما بلا کشیم ز بالات، عیب نیست | کار دلست و راست به خون جگر شود | |
| از فرق آسمان برباید کلاه مهر | دستی که در میان تو روزی کمر شود | |
| روزی به آستانهی وصلی برون خرام | تا اوحدی به جان و دلت خاک در شود |